اولین فصل سال

 

پاییز که می شود

دلم یک فصل " تو " می خواهد

و خیابان بی انتهای برگ

که فقط " من " باشم و " تو "

و " مایی " که بیش از این تاب ندارد این آشفته حالی را...

 

من ، این من ناگزیر از درد

زیر سایه ات قدم بزنم

تا صاف شود هوای حوصله ام

باز کنم چتر خیالم را

و ببارد هرچه " توست " براین برهوت سکوت

تا با سبزی جای خالی ات

 پاییز آغازین فصل سال شود...

پ.ن: دوستان همدل عذر مرا بابت تاخیرم بپذیرید

این روزها دلم جرعه ای عشق می خواهد...

عرفه ای دیگر برای من جامانده در راه است

دستهایم این روزها بوی حافظ می دهد

فال که می زنم کنعانم بدجور یوسفش را می خواهد..

التماس دعا

/ 152 نظر / 59 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تراوش

سلام و عرض ادب: با سپید((چشمه ی خون)) بروزم با احترام دعوتید...

مهديه ناجي

سلام بروزم ومنتظرحضورتون

علی (آخرین لحظه)

سلام دارم وبلاگو حذف میکنم بدی دیدین حلال کنین.[گل][بدرود] بالاخره آخرین لحظه رسید دیگه[چشمک]

مهتاب

سلام بر حسین و سلام بر دوست دارانش " انانکه حسین را خدا میدانند ...کفرش به کنار ولی .....عجب خدایی دارند!"

روح الله احمدی(سبز)

سلام خسته نباشید با احترام دعوتید به خوانش ونقد و نظر شعر سپید بلند(به طعم قهوه ی گلد) حضور سبزتان را انتظار میکشم[گل]

عاشقانه هاي من

باسلام. شعرزيبايي بود. اگر موافق باشيد تبادل لينك كنيم ؟[گل]

aylin

من ناامید نیستم!!! هر شب پر از امید میخوابم... هر شب میخوابم به امید اینکه دیگر بیدار نشوم!!!

علی محمد محمدی

دلم از خش خش پاییز گرفت و از این بارش یکریز گرفت ! سلام پریسای عزیز خوبی؟ راستی سربازیت تموم نشد ![نیشخند]

چقد سخته جدا بودن

سلام پريسا جان بسيار زيبا با اجازه‌ي شما وب زيباتونو لينك كردم شما هم در صورت صلاحديد وب منو با نام چقد سخته جدا بودن لينك بفرماييد لينكدوني من توي وب نشون داده نميشه جهت اطلاع گفتم سپاس‌ها بانوي آب و آيينه