چشمهایش...

 

  

در زوایای تاریک و روشن ذهنم به دنبال واژه ای بودم،واژه ای که پاسبان

حرمتش باشد...آن سان که بی محابا خیره اش می شوی و گوییا خداوند

قدرت تکلم از تو ربوده تا محو فریادش شوی،فریادی که به اندازه ی تمام

اصوات عالم بی صداست...فریادی پراز گفته های نگفته...فریادی به راز

یک سکوت محو آغشته...

و تو در می مانی در جادوی آن نگاه که تو را به مسلخ دل می کشاند

و تو گم می شوی در نبض وجودش و تو می شوی قرار دل بی قرارش

 

                           آه که چه می کند جادوی چشمهایش...

 

/ 166 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بابک طاهری

درود خانم سرباز وطن مرسی که دیدنم آمدید خواندمتان و زیبا بود طواف میکنم به کلامت که قشنگ بود شاعری از جنس تیاتر

حسرت باران

سلام دوست نازنینم با افتخار دعوتید به خواندن چند شعر نوشيدن شعر بر كرانه ی جهان چون مسافري كه از راه دوري آمده و در كناره ی آبادي چشمه را يافته است

ساغر

ممنونم از لطفت پریسای عزیزم... خوشحالم که از پس ِ یک دنیا اندوه، این نوشته موجب ِ شادی ِ دوستانم شده... برقرار باشی عزیزدلم[قلب]

کامران

واقعا زیباست .........آهنگ وبتون هم همینطور موفق باشید....... سر مي روم از خويش از گوشه گوشه فرو مي ريزم و عطر تو رسوايم مي كند.

دقایق آرام

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت... من همه محو تماشای نگاهت

امید

آبجی سلام عالیه وبت سربزن .....چیکاکنم بازدیدم زیاد شه

امید

آبجی سلام عالیه وبت سربزن .....چیکاکنم بازدیدم زیاد شه

aylin

عدالت است یا خیانت؟؟ وقتی نوشت دوست دارم.. و برای دو نفر فرستاد..

زهرا

سام پریسا جان وبلاگ بسیار زیبا و قشنگی داری خیلی از حرفاتون خوشم اومد مررررررررررسی به وبم سربزن ونظرتو بگو

عابرتاریخ

سلام خوشحال میشم اگه با تبادل لینگ موافق باشید[گل]