دل نوشته های بارانی

 

پاییز که می شود

دلم یک فصل " تو " می خواهد

و خیابان بی انتهای برگ

که فقط " من " باشم و " تو "

و " مایی " که بیش از این تاب ندارد این آشفته حالی را...

 

من ، این من ناگزیر از درد

زیر سایه ات قدم بزنم

تا صاف شود هوای حوصله ام

باز کنم چتر خیالم را

و ببارد هرچه " توست " براین برهوت سکوت

تا با سبزی جای خالی ات

 پاییز آغازین فصل سال شود...

پ.ن: دوستان همدل عذر مرا بابت تاخیرم بپذیرید

این روزها دلم جرعه ای عشق می خواهد...

عرفه ای دیگر برای من جامانده در راه است

دستهایم این روزها بوی حافظ می دهد

فال که می زنم کنعانم بدجور یوسفش را می خواهد..

التماس دعا

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱۸ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات ()


Design By : Pichak