دل نوشته های بارانی

.....اما اعجاز ما همین است

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

   -یعنی همین کتاب اشارات-را

                    باهم یکی دولحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه میکردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی

ناگاه انگشتهای (هیس)!

ما را از هر طرف نشانه گرفتند

انگار غوغای چشمهای من و تو

               سکوت را

  در ان کتابخانه رعایت نکرده بود!

............................................................

پ.ن.١.سلامی دوباره بعد از مدتها

یه مدت بود که حوصله اینجا اومدن رو نداشتم از طرفی امتحانها هم در پیش بود که اونم به برکت اتفاقات گذشته لغو شد و هممون تا این لحظه پا در هوا موندیم!!!!!!!!!!!

پ.ن.٢.تابستون هم از راه رسید با همه لحظات کسل کنندش.همیشه روزهای تابستون اذیتم میکرد و امسال بیشتر....فقط دارم برا گذشتن و از راه رسید پاییز لحظه شماری میکنم.....لحظات سخت و دیر میگذره....

پ.ن.٣.شاید امسال هم قسمت شد و رفتم مشهددرست همون تاریخ سال گذشته..میلاد امام حسین تا میلاد امام زمان.....دعا کنین که قسمت بشه و برم و امتحانا مانع از رفتنم نشه!

پ.ن.۴.از همه اونایی که این مدت به یادم بودن ممنون

پ.ن.۵.برا هزارو چندمین بار فهمیدم که خدا خیلی دوسم داره..........!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن.۶.شعر بالا رو خیلی دوست دارم ...تمام ناگفته های دل من...............

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٦ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات ()


Design By : Pichak