دل نوشته های بارانی

به اویی که می داند وسعت دلتنگی مرا

و می داند گاه تنهایی با آن وسعتش آنقدر در این خانه تنگ

باقی می ماند که دیگر جایی برای حضور هیچ مهمان دیگری نیست

می خواهم بگویم بیا ،نمی دانم چگونه ولی فقط می گویم بیا

بیا که در انتظارت صبر ماهی قرمز حوضمان لبریز گشت و در یک لحظه

خود را عاشقانه به بیرون حوض انداخت.آن لحظه برای اولین بار

به احساس لطیف او حسودی کردم،کاش که دلهای ما نیز مانند دل او

بود نه اینقدر صبور و پر طاقت و بی وفا.

بیا که اگر نیایی عشق نیز عمرش به زودی کوتاهتر از عمر خنده

زندگیمان خواهد بود.

بیا که در این غروب زیبای پاییز حتی برگ برگ دختان نیز در غمت

طاقتشان طاق شد و ریختند و چه زیبا فرشی بر حیاطمان پهن کردند

بر کوچه مان و بر پیاده روهای خیابان،گویی تمام شهر در انتظار توست.

بیا ،بیا به مهتاب گفته ام بیدار بماند تا آمدنت آخر می خواهم وقت

آمدنت هدیه ام برای توسبدی از ستاره باشد در آغوش هاله ای مشکی

عشق به یاد رنگ چشمانت که رمز و راز آن را فقط آهو می داند و بس.

بیا.........................

..........................................................................................................

دوستای گل خودم پیشاپیش شب زیبای یلدا و تولد خودم که ۱۲ آذره

را تبریک می گمو ممنون از همه کسایی که قراره این روز را بهم تبریک

بگن.

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۳ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات ()


Design By : Pichak