دل نوشته های بارانی

توی یک جنگل تن خیس کبود یه پرنده آشیونه ساخته بود

خون داغ خورشید تو پرش،جنگل بزرگ خورشید رو سرش

تو هوای آفتابی،رو درختا می پرید

تنش رو به جنگل روشن خورشید می کشید

تا یه روز ابرهای سنگین اومدن ،دنیای قشنگش رو به هم زدن

هرچی صبر کرد آسمون آبی نشد

ابرها موندن هوا آفتابی نشد..........

وقتی خورشیدش رو تو زندون سرد ابرها دید

یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل پر کشید،

زندگیش را توی جنگل جا گذاشت

رفت و رفت ابرها را زیر پا گذاشت

رفت و عاقبت به خورشیدش رسید

اما خوشید به تنش آتیش کشید

اگه خورشید یکی تو آسمونه مرغ عاشق رو زمین فراوونه

روزی یکی به بالا چشم می دوزه می ره با اینکه

می دونه می سوزه

من همون پرنده بودم که یه روز خورشید را دید

اسم من یه قصه شد این قصه رو دنیا شنید

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/۱ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات ()


Design By : Pichak