|
گاهی که دلم میگیرد می ایم و اینجا مینویسم .................................................... سخت است نوشتن...... این روزها سخت است نوشتن...... سخت است سخن گفتن از ناگفته های دل...... این روزها........ سخت است انتظار............ انتظار........................ "گذر زمان محبت را در دل عمیق تر میکند و این است فلسفه انتظار" ........................................................................ پ.ن١.هرچی که تو دلم بود در حرف به حرف واژه های بالا نوشتم....عادت ندارم حرف دلم رو رک بگم ولی امیدوارم بتونین حال دلم رو بفهمین برا همین کمتر میام...... پ.ن٢با اینکه اصلا حوصله ندارم ولی شدم دبیر همایش فلسفه و ریاضی....... چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!! البته خیلی خوب شد به همچین فرصتی نیاز داشتم! قراره ٢٣ آذر برگزار بشه برام دعا کنین که بتونم از پس این کا بربیام.. پ.ن٣تقدیم به ..................: حرف دل بسیار است و مجال کم با این همه من به خدای دلم ایمان دارم..... میدانم معجزه ای در راه است دلم بهانه گیر دلت است.. و خدا بی اندازه مهربان.............. + نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٠ ٩:٤٧ ب.ظ توسط پریسا پيام هاي ديگران () پاییز تجلی عشق خداست بر روی زمین.... از ازل بوده و تا ابد نیز خواهد ماند.... خدا پاییز را آفرید تا نشان دهد درراه عشق هر اتفاق ساده ای معجزه میکند حتی افتادن برگی از درخت..... ولی افسوس انسان هیچ گاه این معجزه را ندید وآن را زیر پا له کرد.....!!!!!!!!! برگ از درخت می افتد بی آنکه من و تو بدانیم شاید در همین حوالی جایی میان فاصله همین رها شدن و افتادن دلی لرزیده است...... برگ زیر پای عابرانی که گویا خسته اند از این همه رها شدن و افتادن می شکند بی آنکه من و تو بدانیم شاید در پس این همه بی خیالی نگاهی به نگاهی گره خورده استو چیزی به نام مهر زاده شده است.. و این است معجزه عشق............
پاییز مبارک ...................................................................... سلام به پاییز..... سلام به آغازی دوباره...... سلام به نو شدن................. سلام به عاشق شدن.......................... و سلام بر شما....................... + نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢ ۱٢:٥۳ ق.ظ توسط پریسا پيام هاي ديگران () سلام بر همه دوستای عزیزم اول اینکه نماز و روزه هاتون قبول واقعا از همه دوستای عزیزم که تو این مدت اومدن و برام کامنت گذاشتن هم تشکر میکنم و هم عذر می خوام به خاطر غیبتم و اینکه نتونستم بهشون سر بزنم راستش سیستم بلاگفا مدتیه که برام باز نمیشه و علاوه بر اون خودم هم کمتر میام وب نمی دونم شاید این پایان دل نوشته های بارانی باشه و شاید هم باز اومدم و اینجا نوشتم اگه حال دلم بهتر شد شاید با شروع پاییز.................... به هر حال دوستون دارم ...... و خدانگهدار تا ..................... راستی شب قدر در راهه دعا یادتون نره + نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ ٥:٢٥ ب.ظ توسط پریسا پيام هاي ديگران () .....اما اعجاز ما همین است ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد راهرویی کوتاه در آن کتابخانه کوچک تا باز این کتاب قدیمی را -یعنی همین کتاب اشارات-را باهم یکی دولحظه بخوانیم ما بی صدا مطالعه میکردیم اما کتاب را که ورق می زدیم تنها گاهی به هم نگاهی ناگاه انگشتهای (هیس)! ما را از هر طرف نشانه گرفتند انگار غوغای چشمهای من و تو سکوت را در ان کتابخانه رعایت نکرده بود! ............................................................ پ.ن.١.سلامی دوباره بعد از مدتها یه مدت بود که حوصله اینجا اومدن رو نداشتم از طرفی امتحانها هم در پیش بود که اونم به برکت اتفاقات گذشته لغو شد و هممون تا این لحظه پا در هوا موندیم!!!!!!!!!!! پ.ن.٢.تابستون هم از راه رسید با همه لحظات کسل کنندش.همیشه روزهای تابستون اذیتم میکرد و امسال بیشتر....فقط دارم برا گذشتن و از راه رسید پاییز لحظه شماری میکنم.....لحظات سخت و دیر میگذره.... پ.ن.٣.شاید امسال هم قسمت شد و رفتم مشهددرست همون تاریخ سال گذشته..میلاد امام حسین تا میلاد امام زمان.....دعا کنین که قسمت بشه و برم و امتحانا مانع از رفتنم نشه! پ.ن.۴.از همه اونایی که این مدت به یادم بودن ممنون پ.ن.۵.برا هزارو چندمین بار فهمیدم که خدا خیلی دوسم داره..........!!!!!!!!!!!!!!! پ.ن.۶.شعر بالا رو خیلی دوست دارم ...تمام ناگفته های دل من............... + نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٦ ٦:۱۳ ب.ظ توسط پریسا پيام هاي ديگران () صدایت می کنم در لحظه های خیس نیایش لحظه هایی از جنس پرستش با تو سخن میگویم گاه با زبان گاه با اشک..... چقدر زیباست لحظه های ناب دل دل کردنم با تو......
می دانم در خلوت سکوتمان سکوتی که برایت پر است از فریاد نا گفته های من تنها من هستم و تنها تو.......... چقدر خوب است که حرفهای دلم را فقط تو میدانی تویی که چون من تنهایی یا شاید نه...... من چون تو تنهایم برای همین است که باورم داری چند ساعتی قبل از آنکه برایت بنویسم باران بارید و من دعا کردم و باریدم به رسم خودت این روزها تشنه ام و میدانم نزدیک است لحظه ناب اذان رسیدن من منتظر میمانم عاشقم کن..................... ........................................................... پ.ن.1:ایام امتحانا نزدیکه و من هیچی نخوندم اصلا حوصله هیچیو ندارم برا همین اینقدر دیر به دیر میام....... برام دعا کنین پ.ن.2:حرفهای زیادی دارم که می خوام به یکی بگم ولی..... شاندل میگه: حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نباشد نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن.حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.... و سرمایه ماورایی هرکس حرفهای هست که برای نگفتن دارد....حرفهایی که پاره های بودن آدمی اند وبیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند + نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۳۱ ۱٢:٠٥ ق.ظ توسط پریسا پيام هاي ديگران () این سطرها بهانه کوچکی است که بگویم: این روزها اگر تار دلم کوک است و اگر دل تنگیهایم اندک برای این است که دلم را مثل ماهی بیرون افتاده از تونگ تنگ دنیا روی دست گرفته ام و وادی به وادی آمده ام تا به دریای مهربانی تو برسم. نمی دانم کجا خوانده بودم که بادها از جنوب می آیند و جنوب نزدیکترین لحظه به خانه توست..... آنجا که اگر پنجره اتاق دل تنگی مان را باز کنیم می توانیم به نیابت همه پروانه های دوردست به گل سرخ سلام کنیم. نمی دانم کجا خوانده بودم که می شود از مدار زمین خارج شد و مثل ستاره ای در منظومه شمسی لحظه های مهربانی تو چرخ زد و چرخ.... تا به درک نور رسید! .................................................................... زیر باران بی وقفه فرشتگان ایستاده ام. این جا در این لحظات که انگار سقف آسمان پایین آمده است و هر پروانه ای می تواند دستی به ابرها بزند دستی به روشنی ستاره ها و برای پروانه های دور دست هر قدر که دوست دارد آفتاب سوغات ببرد.......... این جا که همه چراغ ها سبز است و از کنار حجر الاسود طواف پروانه ها شروع میشود اینجا که نرخ گل سرخ زیاد شده است وهمه چشمها دلشان میخواهد مثل گل سرخ در گلدان خاطره خانه تو باز شوند. .............................................................. اینجا زیر این خیمه باران گرفته کافی است برقی از مهربانی تو در دامن پروانه ای بیفتد و نسیمی از سر تسلیم به حجره پروانه ای برسد اینجا.......کنار این حجر در کنار این حجر الاسود زیر این چراغ های سبز عابری پیاده ام که بی هیچ نشانی از خویش ردی از تو گرفته ام و آمده ام...... با پا پوشی از همه تعلقاتم........ لبیک........ اللهم لبیک! ................................................................. پ.ن ١.سلامی دوباره ولی از همیشه پ.ن.٢.دلم برا اینجا یه ذره شده بود خیلی دوست داشتم اولین پست سال٨٨ خاطرات سفرم باشه ولی چون طولانیه و منم سرم به شدت شلوغه ایشا.... پست بعدی پ.ن ٣.تو همه لحظات قشنگم در مکه و مدینه یاد همتون بودم............. به خصوص لحظه سال تحویل روبه روی کعبه........ + نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٠ ۱۱:٢۱ ب.ظ توسط پریسا پيام هاي ديگران () تا حالا شده خیلی اتفاقی و غیر متظره به یه مهمونی بزرگ دعوت شی؟ خوب حتما شده یا شاید هم نه!!!!اصلا ولش کن می خوام تو آخرین پست سال ٨٧ درباره یه مهمونی بزرگ که دعوت شدم بنویسم........... ٢٨آبان ماه بود که با شیما دوستم که دانشجوی دانشگاه پیام نور داشتم تلفنی صحبت می کردم.بین صحبتهاش گفت: پریسا دعا کن که اسمم تو قرعه کشی حج دربیاد.جا خوردم!!! گفتم :مگه ثبت نام کردی ؟؟؟؟؟ گفت : آره تو هم بر. ثبت نام کن شاید خدا خواست و اسم هردومون در اومد و باهم عازم شدیم.... همون موقع دلم لرزید....با خودم فکر کردم گفتم خوب راست میگه امتحانش که ضرر نداره رفتم و تو سایت ثبت نام کردم........ روزها می گذشت و کم کم داشتیم به روز قرعه کشی نزدیک می شدیم.....تا اینکه بلاخره.........۵ آذر............... مراسم قرعه کشی خیلی خاص و ویزه برگزار شد.حدودا ٢ ساعتی به سخنرانی و خواندن قطعات مذهبی گذشت .تو چهره همه می شد استرس ورا به وضوح حس کرد.......تا اینکه.................... اول قرعه کشی دختران انجام شد.قرار بود از بین ۴٧۶ نفر ۴٩ نفر انتخاب شن:نفر اول ...دوم........چهل و پنجم...........گریم گرفته بود..... خدایا چرا صدام نمی کنی؟؟؟؟؟؟تا اینکه یهو صدای مسئول قرعه کشی تو گوشم پیچید.........پریسا............ دیگه هیچی نمیشنیدم..... حال خاصی داشتم خیلی خاص...خدایا من با این همه گناه؟؟ یه دوستی همون روزا بهم گفت:این سفر نه قسمته نه همت....بلکه دعوته.... فقط می دونم که بازم مثل همیشه اون زودتر سراغم اومد.... زودتر صدام کرد.....حالا که چند روزی تا رسیدن بهش نمونده مثل آدمای گیج و سرگردونم....یعنی میشه بهش برسم؟؟؟؟ دانه های تسبیح روی انگشتان سردم می لغزد پشت پنجره باران میبارد.... سجاده تنهاییم پر است از آوای زیبای دعا و من در انتظار رسیدن به قبله عشق... تنها صدایی که به گوش میرسدسکوت است و سکوت و......... تیک تیک ثانیه های ساعت... چیزی به سال تحویل دلم باقی نمانده... اولین (سینی)که در سفره می گذارم... سلام است....نام زیبایت.... دیری است که باران چشمانم را به حجرالاسود نگاهت دخیل بسته ام.......... معبود من نگاهم می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن.١:پیشاپیش عید همگی مبارک اگه عمری بود و رفتم یاد همتون هستم یکی یکی یادتون میکنم پ.ن.٢: سر سال تحویل منو یادتون نره هااااااااااا پ.ن٣: حلالم کنید ............ + نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٩ ٩:۱٢ ب.ظ توسط پریسا پيام هاي ديگران () هر چند که بغض سرگردان ابرم به ناگاه می شکند ومن بی اراده چشم می گشایم و هرچه میبینم چون همیشه فاصله است فاصله ای به قد دلم بی پایان و باز هم خلعت خالص خدایی شدن بر شانه های ماه خودنمایی میکند و من اندوهگین از صدای چکیدن قطره ای هستم... که پای سکوتم را لرزاند.... و من را به هدیه ناب آسمانی نرساند.... اما من قصیده سبز سکوت را خواهم خواند آری بیش از اینها می توان خاموش ماند.. پ.ن.1 -دلم واسه خودم خیلی تنگ شده حتی فرصت نوشتن هم ندارم...... انگار با کاغذ و قلم بیگانه شدم.... پ.ن .2-دیشب خبردار شدم نیمه اسفند ماه عازمیم.چقدر دوست دارم سال تحویل مدینه باشم........... + نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٤ ٧:٥۳ ب.ظ توسط پریسا پيام هاي ديگران () حس میکنم فراموشت کرده ام.... نمی دانم در آن سوی کوچه فراموشی چه می گذرد نمی دانم چه شد؟ چه شد که این گونه غم انگیز و غفلت بار تو را به باد فراموشی سپردم.... چند روزی است که دیگر پلک کوچه تنهایی نمی پرد دیگر کسی انتظار مرا نمی کشد.... یا شاید من منتظر نیستم......! نمی دانم... هیچ نمیدانم...... بهتر است به سر کوچه انتظار بروم و قدری دیگر منتظر بمانم... پ.ن1:این روزا سرم خیلی شلوغه حوصله هیچی ندارم فقط منتظرم منتظرخیلی چیزاااااااا پ.ن2:محرم تو راهه.دوباره دسته ها عزاداری دوباره غذای نذری وشله زردمادربزرگ دوباره یاحسین یاحسین گفتن ها پ.ن3:دلم زیارت میخواد......... شاید تو این شبا فرصتش پیش بیاد + نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٤ ۱۱:۳۸ ب.ظ توسط پریسا پيام هاي ديگران () سلام به همه دوستای گلم در مورد اینکه این بار تو پست جدیدم چی بنویسم خیلی فکر کردم کسایی که مهمون همیشگی دل نوشته های بارا نی هستن می دونن که من بیشتر متنهای ادبی مینویسم متنهایی که همشون حرفهای دلم هستن ولی این بار در آستانه بهترین روز زندگی ام می خوام از خودم بگم و از این وبلاگ روزی که با تمام وجودم دوسش دارم نه فقط به این خاط که تو این روز متولد شدم نه ................ 12 آذر یادآور خیلی چیزها برای منه هرسال تو این روزا حالم یه جور دیگه میشه انگاری می خوام از نوع متولد بشم خیلی چیزا را نمیشه در قالب کلمات توصیف کرد عادت به طولانی نوشتن هم ندارم پس خللاصه مینویسم: درست یک سال پیش بود که تصمیم گرفتم حرفهای دلم را تو یه وبلاگ بنویسم چون این جوری میتونم نظر بقیه را در مورد نوشته هام و از همه مهمتر خودم بدونم از همه کسایی که همیشه به اینجا سر میزنن ویا خیلی اتفاقی گذارشون به کوچه دل نوشته های بارانی افتاده می خوام تو این پست نظرشون را در مورد این وبلاگ و خود من بدن بی تعارف. بی کنایه . بی پرده خیلی دوست دارم نظر کسایی که منو از این طریق شناختن بدونم پس نظر یادتون نره . ......................................................................... پریسا 12 آذر یکی از سالهای قشنگ خدا تو یه روز برفی ساعت 3 بعد از ظهر به دنیا اومد از بچگی عاشق نوشتن بود . می نوشت ...حتی شده به اندازه دو سه جمله با همون زبان شیرین کودکی بزرگتر که شد باباش براش یه پیانو کوچیک خرید تا سرگرم شه ولی همین پیانو کوچیک شد همدم همه لحظات تلخ و شیرینش حالا حرفهای دلش را یا در قالب حروف و کلمات رو کاغذ مینویسه یا در قالب نت رو صفحه سیاه و سفید پیانو میزنه . دوران کودکی و نوجوانی پریسا با همه تلخی و شیرینیش گذشت و 12آذر امسال پریسا 19 ساله میشه با کلی آرزوها قشنگ ............................................................................ تو این 19 سال هر سال 12 آذر بارون اومده برای همین بارون را خیلی دوست د ارم شاید خدا هم می خواد از این طریق بهم تبریک بگه امسال هم قبل از همه منتظر تبریک خدا هستم + نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢ ۸:٠٢ ق.ظ توسط پریسا پيام هاي ديگران ()
|
| ||||||