دل نوشته های بارانی

نفسی دعا بخوان از ته دل.پی قافیه نباش.حرف دل خود شعری است که خدا خدای آن قافیه است و تمنای نگاهت وزنش و غمی به وسعت مشرق زمین مفهومش راستی گریه یادت نرود شعر بی موسیقی بیمار است

قبل تر ها گاهی از تو دور میشدم........

ولی حالا دور شدن هایم خیلی شده......خیلی زیاد...

امروز بغضم شکست و من تازه فهمیدم معنای باتو بودن را......

تازه فهمیدم خدا یعنی چه...........!!!!!!!!!!!!!!

..............................................................

به همین راحتی ٢سال گذشت............

٢سال از آن عید دیدنی باشکوه................

و تو چه مهربانانه برای سال تحویل دعوتم کردی به خانه ات......

سال تحویل شد و عیدی ات به من سبدی بود از نور و روشنایی

                           از صداقت و ایمان از عشق و پاکی.........

وحالا بعد از گذشت ٢سال من هنوز عیدی هایم را خرج نکرده ام......

.......................................................................................

باران ببار........

    باران ببار................

ببار تا باری دیگر دلم قرص شود که خداهنوز دوستم دارد...

آخر تاچند وقت پیش هروقت دلم میگرفت........

 اسمان هم میبارید چون چشمانم.............

دل خدا هم میگرفت چون دلم........................................

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٦ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

زیر سنگینی احساس غرور گل سرخ


       

شاخ پیچک همسایه شکست

 

همه گفتند:"که اورا تو شکستی..............تو شکستی"


     

 

بانگاهی پردرد درفضا داد کشیدم
             
نشکستم..............نشکستم


          ............

ومرا حکم بر فیصله دادند
اما بغض صدساله من پا برجاست
که چرا همه دیدند شاخ پیچک همسایه شکست
                 
وندیدند دلم راکه ترک خورده
                               
زیاد...................

...........................................................................................

پ.ن١-دیگه هرهفته میام اینجا و بازهم مینویسم

پ.ن٢-ممنون از همه دوستای قدیم و جدید

پ.ن٣-مثل همیشه التماس دعا....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

آخرین تماشایت را پلک نخواهم زد...

تا مبادا  تصویرت در چشمانم آواره شود.....

...........

سلام.....

بعد از حدودا یک سال...........

نمیدونم از کجا باید شروع کنم...

از نبودنم...

از بودنم...

از دلتنگیهام.......

نمیدونم

فقط اینو میتونم بگم که به کلی نظم زندگیم به هم خورده

واسم دعا کنید

همین

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٦ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

گاهی که دلم میگیرد می ایم و اینجا مینویسم

....................................................

سخت است نوشتن......

این روزها سخت است نوشتن......

سخت است سخن گفتن از ناگفته های دل......

این روزها........

سخت است انتظار............

انتظار........................

"گذر زمان محبت را در دل عمیق تر میکند و این است

فلسفه انتظار"

........................................................................

پ.ن١.هرچی که تو دلم بود در حرف به حرف واژه های بالا نوشتم....عادت ندارم حرف دلم رو رک بگم ولی امیدوارم بتونین حال دلم رو بفهمین برا همین کمتر میام......

پ.ن٢با اینکه اصلا حوصله ندارم ولی شدم دبیر همایش فلسفه و ریاضی.......

چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

البته خیلی خوب شد به همچین فرصتی نیاز داشتم!

قراره ٢٣ آذر برگزار بشه برام دعا کنین که بتونم از پس این کا بربیام..

پ.ن٣تقدیم به ..................:

حرف دل بسیار است و مجال کم

با این همه من به خدای دلم ایمان دارم.....

میدانم معجزه ای در راه است

دلم بهانه گیر دلت است..

و

خدا بی اندازه مهربان..............

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٠ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

پاییز تجلی عشق خداست بر روی زمین....

از ازل بوده و تا ابد نیز خواهد ماند....

خدا پاییز را آفرید تا نشان دهد

درراه عشق هر اتفاق ساده ای معجزه میکند

حتی افتادن برگی از درخت.....

ولی افسوس انسان هیچ گاه این معجزه را ندید

وآن را زیر پا له کرد.....!!!!!!!!!

برگ از درخت می افتد بی آنکه من و تو بدانیم شاید در همین حوالی جایی میان فاصله همین رها شدن و افتادن دلی لرزیده است......

برگ زیر پای عابرانی که گویا خسته اند از این همه رها شدن و افتادن می شکند بی آنکه من و تو بدانیم شاید در پس این همه بی خیالی نگاهی به نگاهی گره خورده استو چیزی به نام مهر زاده شده است..

              و این است معجزه عشق............

               پاییز مبارک

......................................................................

سلام به پاییز.....

سلام به آغازی دوباره......

سلام به نو شدن.................

سلام به عاشق شدن..........................

و

سلام بر شما.......................

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

سلام بر همه دوستای عزیزم

اول اینکه نماز و روزه هاتون قبول

واقعا از همه دوستای عزیزم که تو این مدت اومدن و برام کامنت گذاشتن هم تشکر میکنم  و هم عذر می خوام به خاطر غیبتم و اینکه نتونستم بهشون سر بزنم

راستش سیستم بلاگفا مدتیه که برام باز نمیشه

و

علاوه بر اون خودم هم کمتر میام وب

نمی دونم شاید این پایان دل نوشته های بارانی باشه

و

شاید هم  باز اومدم و اینجا نوشتم

اگه حال دلم بهتر شد

شاید با شروع پاییز....................

به هر حال دوستون دارم ......

و

خدانگهدار تا .....................

راستی شب قدر در راهه

دعا یادتون نرهبامن حرف نزن

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۸ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

.....اما اعجاز ما همین است

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در آن کتابخانه کوچک

تا باز این کتاب قدیمی را

   -یعنی همین کتاب اشارات-را

                    باهم یکی دولحظه بخوانیم

ما بی صدا مطالعه میکردیم

اما کتاب را که ورق می زدیم

تنها

گاهی به هم نگاهی

ناگاه انگشتهای (هیس)!

ما را از هر طرف نشانه گرفتند

انگار غوغای چشمهای من و تو

               سکوت را

  در ان کتابخانه رعایت نکرده بود!

............................................................

پ.ن.١.سلامی دوباره بعد از مدتها

یه مدت بود که حوصله اینجا اومدن رو نداشتم از طرفی امتحانها هم در پیش بود که اونم به برکت اتفاقات گذشته لغو شد و هممون تا این لحظه پا در هوا موندیم!!!!!!!!!!!

پ.ن.٢.تابستون هم از راه رسید با همه لحظات کسل کنندش.همیشه روزهای تابستون اذیتم میکرد و امسال بیشتر....فقط دارم برا گذشتن و از راه رسید پاییز لحظه شماری میکنم.....لحظات سخت و دیر میگذره....

پ.ن.٣.شاید امسال هم قسمت شد و رفتم مشهددرست همون تاریخ سال گذشته..میلاد امام حسین تا میلاد امام زمان.....دعا کنین که قسمت بشه و برم و امتحانا مانع از رفتنم نشه!

پ.ن.۴.از همه اونایی که این مدت به یادم بودن ممنون

پ.ن.۵.برا هزارو چندمین بار فهمیدم که خدا خیلی دوسم داره..........!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن.۶.شعر بالا رو خیلی دوست دارم ...تمام ناگفته های دل من...............

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٦ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

صدایت می کنم

  در لحظه های خیس نیایش

             لحظه هایی از جنس پرستش

با تو سخن میگویم گاه با زبان

                        گاه با اشک.....

چقدر زیباست لحظه های ناب دل دل کردنم

                             با تو......

می دانم در خلوت سکوتمان

سکوتی که برایت پر است از فریاد

                        نا گفته های من

تنها من هستم

                  و    

                     تنها تو..........

      چقدر خوب است که حرفهای دلم

           را فقط تو میدانی

           تویی که چون من تنهایی

           یا شاید نه......

   من چون تو تنهایم

برای همین است که باورم داری

چند ساعتی قبل از آنکه برایت بنویسم باران

                     بارید

 و من دعا کردم و باریدم

به رسم خودت

این روزها تشنه ام

و میدانم نزدیک است لحظه ناب اذان رسیدن

  من منتظر میمانم

    عاشقم کن.....................

...........................................................

پ.ن.1:ایام امتحانا نزدیکه و من هیچی نخوندم

اصلا حوصله هیچیو ندارم برا همین اینقدر دیر به دیر میام.......

برام دعا کنین

پ.ن.2:حرفهای زیادی دارم که می خوام به یکی بگم

ولی.....

شاندل میگه:

حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نباشد

نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن.حرفهایی

که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند....

و سرمایه ماورایی هرکس حرفهای هست که برای

نگفتن دارد....حرفهایی که پاره های بودن آدمی اند

وبیان نمی شوند مگر آنکه مخاطب خویش را بیابند

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۳۱ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط پریسا نظرات () |

این سطرها بهانه کوچکی است که بگویم:

این روزها اگر تار دلم کوک است

و اگر دل تنگیهایم اندک

برای این است که دلم را مثل ماهی بیرون

افتاده از تونگ تنگ دنیا

روی دست گرفته ام و وادی به وادی

آمده ام تا به دریای مهربانی تو برسم.

نمی دانم کجا خوانده بودم که بادها از جنوب می آیند

و جنوب نزدیکترین لحظه به خانه توست.....

آنجا که اگر پنجره اتاق دل تنگی مان را

باز کنیم می توانیم به نیابت همه پروانه های

دوردست به گل سرخ سلام کنیم.

نمی دانم کجا خوانده بودم که می شود از مدار زمین

خارج شد و مثل ستاره ای در منظومه شمسی

لحظه های مهربانی تو چرخ زد و چرخ....

تا به درک نور رسید!

....................................................................

زیر باران بی وقفه فرشتگان ایستاده ام.

این جا در این لحظات که انگار سقف آسمان پایین

آمده است و هر پروانه ای می تواند دستی به ابرها بزند

دستی به روشنی ستاره ها

و برای پروانه های دور دست هر قدر که دوست دارد

آفتاب سوغات ببرد..........

این جا که همه چراغ ها سبز است

و از کنار حجر الاسود طواف پروانه ها شروع میشود

اینجا که نرخ گل سرخ زیاد شده است

وهمه چشمها دلشان میخواهد مثل گل سرخ

در گلدان خاطره خانه تو باز شوند.

..............................................................

اینجا زیر این خیمه باران گرفته

کافی است برقی از مهربانی تو در دامن پروانه ای

بیفتد

و نسیمی از سر تسلیم به حجره پروانه ای برسد

اینجا.......کنار این حجر

در کنار این حجر الاسود

زیر این چراغ های سبز

عابری پیاده ام که بی هیچ نشانی از خویش

ردی از تو گرفته ام و آمده ام......

با پا پوشی از همه تعلقاتم........

لبیک........ اللهم لبیک!

.................................................................

پ.ن ١.سلامی دوباره ولی از همیشه

پ.ن.٢.دلم برا اینجا یه ذره شده بود

خیلی دوست داشتم اولین پست سال٨٨

خاطرات سفرم باشه ولی چون طولانیه

و منم سرم به شدت شلوغه ایشا.... پست بعدی

پ.ن ٣.تو همه لحظات قشنگم در مکه و مدینه

یاد همتون بودم.............

به خصوص لحظه سال تحویل روبه روی کعبه........

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٠ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

تا حالا شده خیلی اتفاقی و غیر متظره به یه مهمونی بزرگ دعوت شی؟

خوب حتما شده یا شاید هم نه!!!!اصلا ولش کن

می خوام تو آخرین پست سال ٨٧ درباره یه مهمونی بزرگ که دعوت شدم بنویسم...........

٢٨آبان ماه بود که با شیما دوستم که دانشجوی دانشگاه پیام نور داشتم تلفنی صحبت می کردم.بین صحبتهاش گفت:

پریسا دعا کن که اسمم تو قرعه کشی حج دربیاد.جا خوردم!!!

گفتم :مگه ثبت نام کردی ؟؟؟؟؟

گفت : آره تو هم بر. ثبت نام کن شاید خدا خواست و اسم هردومون در اومد و باهم عازم شدیم....

همون موقع دلم لرزید....با خودم فکر کردم گفتم خوب راست میگه امتحانش که ضرر نداره رفتم و تو سایت ثبت نام کردم........

روزها می گذشت و کم کم داشتیم به روز قرعه کشی نزدیک می شدیم.....تا اینکه بلاخره.........۵ آذر...............

مراسم قرعه کشی خیلی خاص و ویزه برگزار شد.حدودا ٢ ساعتی به سخنرانی و خواندن قطعات مذهبی گذشت .تو چهره همه می شد استرس ورا به وضوح حس کرد.......تا اینکه....................

اول قرعه کشی دختران انجام شد.قرار بود از بین ۴٧۶ نفر ۴٩ نفر انتخاب شن:نفر اول ...دوم........چهل و پنجم...........گریم گرفته بود..... خدایا چرا صدام نمی کنی؟؟؟؟؟؟تا اینکه یهو صدای مسئول قرعه کشی تو گوشم پیچید.........پریسا............ دیگه هیچی نمیشنیدم.....

حال خاصی داشتم خیلی خاص...خدایا من با این همه گناه؟؟

یه دوستی همون روزا بهم گفت:این سفر نه قسمته نه همت....بلکه دعوته.... فقط می دونم که بازم مثل همیشه اون زودتر سراغم اومد.... زودتر صدام کرد.....حالا که چند روزی تا رسیدن بهش نمونده مثل آدمای گیج و سرگردونم....یعنی میشه بهش برسم؟؟؟؟

دانه های تسبیح روی انگشتان سردم می لغزد

پشت پنجره باران میبارد....

سجاده تنهاییم پر است از آوای زیبای دعا

و من در انتظار رسیدن به قبله عشق...

تنها صدایی که به گوش میرسدسکوت است

و

سکوت

و.........

تیک تیک ثانیه های ساعت...

چیزی به سال تحویل دلم باقی نمانده...

اولین (سینی)که در سفره می گذارم...

سلام است....نام زیبایت....

دیری است که باران چشمانم را

به حجرالاسود نگاهت دخیل بسته ام..........

معبود من نگاهم می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن.١:پیشاپیش عید همگی مبارک

اگه عمری بود و رفتم یاد همتون هستم یکی یکی یادتون میکنم

پ.ن.٢: سر سال تحویل منو یادتون نره هااااااااااا

پ.ن٣: حلالم کنید ............

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٩ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط پریسا نظرات () |

Design By : Night Melody